در دنیای پیچیده روانشناسی و شناخت طرحوارهها، گاهی اصطلاحات چنان به یکدیگر نزدیک به نظر میرسند که تشخیص مرز میان آنها دشوار میشود. دو نمونه بارز از این مفهومهای به ظاهر مشابه، «محرومیت هیجانی» و «بازداری هیجانی» هستند که هرچند هر دو با دنیای احساسات و عواطف در ارتباطاند، اما ریشهها، تجربیات و پیامدهای متفاوتی در زندگی فرد به همراه دارند. درک این تفاوتها نه تنها به خودشناسی عمیقتر کمک میکند، بلکه کلید اصلی برای التیام زخمهای درونی و برقراری ارتباطات سالمتر با دیگران است.
وقتی از این حوزه صحبت میکنیم، با دو تجربه روانی متمایز روبهرو هستیم که یکی بیشتر به «کمبود و خلأ درونی» مربوط میشود و دیگری به «سرکوب و کنترل سختگیرانه ابراز احساسات». شناخت دقیق اینکه آیا عواطف ما نادیده گرفته شدهاند یا خودمان یاد گرفتهایم آنها را پنهان کنیم، چشمانداز نوینی برای رشد شخصی فراهم میسازد. در این مقاله قصد داریم با نگاهی شفاف و کاربردی، به کالبدشکافی این دو مفهوم بپردازیم و ابعاد مختلف آنها را بررسی کنیم.
محرومیت هیجانی چیست؟
محرومیت هیجانی یکی از طرحوارههای ناسازگار اولیه است که در آن فرد این باور عمیق را دارد که نیازهای اساسیاش برای دریافت حمایت عاطفی، همدلی و مراقبت، هرگز توسط دیگران برآورده نخواهد شد. این طرحواره معمولاً ریشه در دوران کودکی دارد؛ جایی که والدین یا مراقبان اصلی به دلیل ناآگاهی، سردی عاطفی یا درگیریهای شخصی، نتوانستهاند به نیازهای عاطفی کودک پاسخ دهند.
افراد مبتلا به این طرحواره معمولاً با حس مزمنِ تنهایی، پوچی و این احساس که «هیچکس واقعاً مرا درک نمیکند» دست و پنجه نرم میکنند. آنها ممکن است شرکای عاطفی را انتخاب کنند که سرد یا بیتفاوت هستند، زیرا این فضا برای ناخودآگاه آنها آشناست. پرسشی که اینجا مطرح میشود این است: آیا تاکنون حس کردهاید که در روابط خود با وجود حضور دیگران، باز هم از درون کاملاً تنها هستید؟
مثال محرومیت هیجانی
برای درک بهتر طرحواره محرومیت هیجانی، بیایید زندگی «سارا» را مرور کنیم. سارا دختری ۳۰ ساله است که در یک خانواده آرام اما بسیار سرد و منطقی بزرگ شده است. در دوران کودکیاش، والدین او تمام امکانات رفاهی و تحصیلی را برایش فراهم کرده بودند، اما هیچوقت درباره احساسات، ترسها، شادیها یا غمش با او صحبت نکردند و آغوش گرم و همدلانهای را تجربه نکرد. وقتی سارا در مدرسه زمین میخورد یا ناراحت بود، والدینش تنها به او میگفتند: «چیز مهمی نیست، بزرگ میشی یادت میره!» و به نیاز عاطفی او برای آرام گرفتن پاسخ نمیدادند.
این روند باعث شد سارا در بزرگسالی به این باور عمیق برسد که: «هیچکس قرار نیست من را بفهمد یا حامی من باشد.» او اکنون در روابط عاطفیاش با مردی به نام علی نامزد کرده است؛ مردی که بسیار منطقی، کمحرف و از نظر عاطفی کاملاً بیتفاوت است. علی به کارهای روزمره سارا رسیدگی میکند، اما وقتی سارا از خستگی یا فشارهای کاری روزانه گله میکند، علی یا سکوت میکند یا موضوع را عوض میکند. با این حال، سارا ناخودآگاه این وضعیت را پذیرفته و فکر میکند تمام روابط دنیا همینگونه است، چون این سردی و خلأ عاطفی برای ناخودآگاه او کاملاً آشنا و امن به نظر میرسد.
آیا در اطرافیان خود یا حتی در تجربیات شخصیتان، نمونهای را دیدهاید که فردی با وجود داشتن یک زندگی ظاهراً آرام، از درون احساس گرسنگی و کمبود عاطفی شدیدی کند؟
بازداری هیجانی چیست؟
در سوی دیگر، بازداری هیجانی به معنای کنترل بیش از حد و ارادی (یا نیمههوشیار) بر ابراز احساسات، هیجانات و پیامهای عاطفی است. افرادی که درگیر این طرحواره یا الگو هستند، ممکن است احساسات زیادی در درون خود داشته باشند، اما خود را مجبور میکنند که آنها را بروز ندهند تا مبادا آسیبپذیر به نظر برسند، مورد قضاوت قرار گیرند یا کنترلی بر اوضاع نداشته باشند.
این افراد معمولاً ابراز خشم، هیجانِ بیش از حد، محبت عمیق یا حتی غم را برای خود ممنوع میکنند و به عنوان افراد کاملاً منطقی، خونسرد یا گاهی خشک شناخته میشوند. ریشه این رفتار اغلب در محیطهایی است که در آنها ابراز احساسات مسخره شده، سرکوب گشته یا ممنوع بوده است. از شما میپرسیم: آیا تا به حال مجبور شدهاید برای حفظ ظاهر یا قدرت، احساسات واقعی خود را پشت نقابی از خونسردی پنهان کنید؟
مثال بازداری هیجانی
برای درک ملموستر طرحواره بازداری هیجانی، بیایید داستان «آرش» را بررسی کنیم. آرش مردی ۳۵ ساله و مدیر موفق یک شرکت مهندسی است که در یک خانواده بسیار سختگیر و انضباطمحور بزرگ شده است. در کودکیِ آرش، ابراز هیجانات شدید مثل گریه کردن با جمله «مرد که گریه نمیکند!» یا ابراز شادی و هیجانِ زیاد با سرزنش و تحکم والدین مواجه میشد. به مرور زمان، او یاد گرفت که برای تایید گرفتن و در امان ماندن از قضاوت دیگران، باید تمام هیجانات خود را قفل کند و همیشه چهرهای کاملاً خونسرد، بیتفاوت و سنگسخت از خود نشان دهد.
این الگو با آرش به بزرگسالی آمد؛ او اکنون در محیط کار و حتی در روابط شخصیاش هرگز خشم واقعی، غم عمیق یا حتی شوق و محبت زیاد خود را بروز نمیدهد. حتی زمانی که در زندگی شخصیاش دچار یک بحران عاطفی سنگین شد یا یکی از عزیزانش را از دست داد، اطرافیان تعجب میکردند که چرا او حتی یک قطره اشک هم نمیریزد و اینقدر «منطقی و قوی» به نظر میرسد. حقیقت اما این بود که آرش درون خود کوهی از احساسات خروشان داشت، اما اجازه نمیداد دیوارهای حفاظتیاش فرو بریزند تا مبادا دیگران او را ضعیف یا آسیبپذیر ببینند.
آیا تا به حال در موقعیتهایی قرار گرفتهاید که احساسات شدیدی در درون خود تجربه کنید، اما ترجیح دهید به خاطر ترس از قضاوت دیگران یا از دست دادن کنترل، کاملاً ساکت و بیتفاوت بمانید؟
مقایسه کلیدی: خلأ درونی در برابر قفل کردن احساسات
-
برای درک بهتر تفاوت این دو مفهوم، میتوان آنها را در قالب دو زاویه دید متفاوت بررسی کرد:
-
منشاء مشکل: محرومیت هیجانی درباره «نداشتن و دریافت نکردن» است، در حالی که بازداری هیجانی درباره «نشان ندادن و پنهان کردن» است.
-
حس درونی: فرد دچار محرومیت، از درون احساس گرسنگی عاطفی و کمبود میکند؛ اما فرد دارای بازداری هیجانی، احساس میکند که اگر احساساتش را آزاد کند، کنترل اوضاع از دست میرود یا دیگران از او سوءاستفاده خواهند کرد.
-
نوع ارتباطات: در محرومیت، فرد بهسختی میتوانید رابطه امن پیدا کند؛ در بازداری، فرد اجازه نمیدهد دیگران به لایههای عمیق درونیاش نزدیک شوند تا بتوانند او را بشناسند.
| معیار مقایسه | محرومیت هیجانی (Emotional Deprivation) | بازداری هیجانی (Emotional Inhibition) |
| هسته مرکزی الگو | باور به اینکه نیازهای عاطفی، همدلی و حمایت، هرگز توسط دیگران برآورده نخواهد شد. | کنترل و سرکوب بیش از حد و ارادیِ ابراز احساسات و هیجانات درونی. |
| جهانبینی فرد | «هیچکس در این دنیا مرا درک نمیکند و دوستم ندارد؛ من از درون همیشه تنها هستم.» | «اگر احساساتم را بروز دهم، ضعیف به نظر میرسم، مسخره میشوم یا کنترل اوضاع از دست میرود.» |
| ریشه در دوران کودکی | بیتوجهی، سردی عاطفی، غفلت والدین یا پاسخ ندادن به نیازهای عاطفی کودک. | محیطهای سختگیرانه که در آنها ابراز احساسات (مثل گریه، خشم یا هیجان زیاد) ممنوع یا تنبیه میشده است. |
| حس و حال درونی | حس مزمنِ پوچی، گرسنگی عاطفی و محرومیت از دریافت محبت. | وجود هیجانات بسیار زیاد در درون، اما حبس کردن آنها پشت دیواری از خونسردی و منطق خشک. |
| الگوی انتخاب روابط | جذب شدن به شرکای عاطفی سرد و بیتفاوت (چون این فضا برای ناخودآگاه فرد آشناست). | فاصله گرفتن از صمیمیت عمیق و حفظ ظاهرِ کنترلشده و غیرقابل نفوذ در ارتباط با دیگران. |
| تفاوت اصلی در یک جمله | مشکل در دریافت و داشتنِ پیوند عاطفی (کمبود بیرونی و درونی). | مشکل در نشان دادن و ابراز عواطف (کنترل و قفل کردن درونی). |
اتاق بازجویی درونی: من کجای این داستان ایستادهام؟
بیایید این بار صندلی مشاوره را بیاوریم وسط و با هم روراست باشیم. بدون سرزنش، بدون قضاوت و خیلی خودمانی. وقتی به سبک زندگی، رابطهها و خلوت خودت نگاه میکنی، چقدر این الگوها برایت آشناست؟ برای اینکه دستت بیاید بیشتر با «محرومیت هیجانی» دستوپنجه نرم میکنی یا «بازداری هیجانی»، بیایید این چند سناریوی سادهی روزمره را با هم مرور کنیم:
-
سناریو اول: وقتی دلت پر است و غصه داری…
اگر موقع ناراحتی، توی دلت حس میکنی هیچکس را نداری که سرت را بگذاری روی شانهاش و زار بزنی، و مدام با خودت میگویی «هیچکس قرار نیست حالم را بفهمد»، داری از پنجرهی محرومیت هیجانی به دنیا نگاه میکنی. اینجا دردِ اصلی، حسِ نداشتن و گرسنگیِ عاطفی است.
اما اگر غصه داری، بغض گلویت را گرفته، اما محکم دندان روی جگر میگذاری و به خودت نهیب میزنی: « نه گریه کنم، نباید بگذارم کسی اشکم را ببیند و ضعیف شوم»، این دقیقا صدای بازداری هیجانی است. اینجا دردِ اصلی، ترس از لو رفتنِ آسیبپذیری و کنترلِ شدید احساسات است.
-
سناریو دوم: انتخاب آدمها در دنیای تو چطور است؟
اگر مدام آدمهایی را به زندگیام دعوت میکنم که سرد، بیحوصله و از نظر عاطفی دسترسناپذیرند، و بعد باز هم گلایه میکنم که چرا هیچکس به من محبت نمیکند، پای تلهی محرومیت هیجانی در میان است؛ چون ناخودآگاهِ من این فضای سرد را به عنوان خانهی اول شناخت است.
اما اگر آدمهای امن دور و برم هستند، ولی من خودم دیوارهای بتنی دور خودم کشیدهام، اجازه نمیدهم کسی به قلبم نزدیک شود، حرفهای دلم را به زبان نمیآورم و همه فکر میکنند یک رباتِ خونسرد هستم، پای تلهی بازداری هیجانی وسط است.
یک کاغذ و قلم بردار و به این سوال من به عنوان روانشناست جواب بده: در دعواها، دلتنگیها یا شادیهایت، بیشتر کدام کار را میکنی؟ از دیگران گله میکنی که چرا مرا نمیفهمند (محرومیت) یا خودت را حبس میکنی تا مبادا کسی تو را شکننده ببیند (بازداری)؟ جواب دادن به این سوال، اولین قدمِ نجات توست.
صندلی داغ رابطه: شریک عاطفی شما کدام نقش را بازی میکند؟
بیایید این بار ذرهبین را بگیریم روی روابط عاطفیتان و ببینیم شریک زندگی یا نامزدتان ناخودآگاه دارد چه نقشی در این پازل بازی میکند. خیلی وقتها انتخابهای ما در دوستی و ازدواج، بازتابی دقیق از زخمهای درونیمان هستند. برای اینکه روشن شود طرف مقابلتان کدام فضا را تداعی میکند، بیایید به این دو تصویر عاطفی نگاه کنیم:
-
تصویر اول: شریک عاطفیِ من یک «دیوار سرد» است (ردپای محرومیت هیجانی)
اگر شریک عاطفیتان آدم سرد، کمحرف، بیتفاوت یا از نظر عاطفی دسترسناپذیری است؛ کسی که وقتی از روز کاری سخت یا دلتنگیتان میگویید، فقط شانه بالا میاندازد یا بحث را عوض میکند، اما شما با وجود این همه بیمهری باز هم ترجیح میدهید در رابطه بمانید، بیایید با هم روراست باشیم.
اینجا ناخودآگاهِ شما رفته و دقیقاً کسی را پیدا کرده که شبیه خانهی اول و کودکیتان است. شما مدام دارید در این رابطه تقلا میکنید تا شاید بالاخره این آدمِ سرد، به شما توجه کند و به شما بگوید دوستتان دارد؛ غافل از اینکه این چرخهی کهنه فقط دارد گرسنگی عاطفیتان را عمیقتر میکند.
-
تصویر دوم: شریک عاطفیِ من از «ابراز احساسات من میترسد یا فراری است» (ردپای بازداری هیجانی)
اما گاهی ماجرا برعکس است؛ ممکن است شریک زندگیتان آدمِ بدی نباشد، اما وقتی شما میخواهید بغض کنید، گریه کنید یا خیلی عمیق از احساسات و ترسهای درونیتان بگویید، او معذب میشود، پا پس میکشد یا کلافه میشود و میگوید: «چرا اینقدر همهچیز را بزرگ میکنی؟ چرا اینقدر احساساتی هستی؟»
در این حالت، یا خودِ شما اجازه نمیدهید او لایههای درونیتان را ببیند و با نقابِ خونسردی جلو میروید، یا ناخودآگاه کسی را انتخاب کردهاید که بازداریِ خودتان را تقویت میکند تا مبادا مجبور شوید با دنیای پر از هیجان و آسیبپذیر روبهرو شوید.
از شما به عنوان مشاورهتان میپرسم: وقتی به رابطهتان نگاه میکنید، شریک عاطفی شما کسی است که با بیتوجهیاش شما را تشنهی محبت نگه داشته (محرومیت)، یا کسی است که اجازه نمیدهد سفرهی دلتان را باز کنید و احساساتتان را بروز دهید (بازداری)؟ جواب این سوال، خیلی چیزها را دربارهی نقطهی امن و ناامنِ رابطهتان روشن میکند.
پاسخ به یک باور غلط رایج: آیا قوی بودن یعنی بیاحساس بودن؟
در جامعهای که پر از توقعات سختگیرانه است، متأسفانه خیلی وقتها به ما یاد دادهاند که آدم قوی کسی است که در برابر مشکلات آه نکشد، بغض نکند و مثل یک صخرهی سخت در برابر طوفانها بایستد. این یکی از خطرناکتری و رایجترین باورهای غلطی است که مراجعانم هر روز با آن دستوپنجه نرم میکنند. آنها فکر میکنند اگر قطره اشکی بریزند، اگر از خستگیهایشان بگویند یا اگر اعتراف کنند که دلتنگ و آسیبپذیرند، یعنی شکست خوردهاند و ضعیف شدهاند؛ در حالی که این نقابِ آهنی نه نشانه قدرت، بلکه یک زرهِ سنگین و فرساینده است که روح آدم را ذرهذره خسته میکند.
از نگاه روانشناسی، قدرتِ واقعی اصلاً به معنای بیحس بودن، سرکوب کردن هیجانات یا قفل کردن احساسات نیست. انسانِ واقعاً قوی کسی است که شجاعتِ احساس کردن را دارد؛ یعنی میداند چه زمانی ناراحت است، اجازه میدهد بغضش آزادانه ببارد و در عین حال، با وجود تمام زخمها و درونیات خروشانش، مسئولیت زندگیاش را به دست میگیرد. آسیبپذیری نقطهی مقابلِ قدرت نیست، بلکه عینِ شجاعت است. پس بیایید این باور که «قوی بودن یعنی ربات بودن و احساس نداشتن» را برای همیشه کنار بگذاریم و به خودمان اجازه دهیم با تمام وجود انسانیت را تجربه کنیم.
تمرین مشاوره خانگی: چگونه قفلِ ابراز احساسات را آرامآرام باز کنیم؟
به بخش عملی و جذاب ماجرا رسیدیم! حالا که همدیگر را پیدا کردیم و فهمیدیم کجای این نقشه ایستادهایم، وقتِ عمل است. از همین امشب، روی این صندلیِ مشاورهای که بین من و شما پهن است، میخواهم چند تمرین خیلی ساده اما عمیق را با هم شروع کنیم. قرار نیست یکشبه همهی دیوارهای بتنی را خراب کنیم؛ فقط قرار است آرامآرام کلید را در قفلِ احساساتمان بچرخانیم.
تمرین اول: نامهی نفرستاده (برای التیام گرسنگی عاطفیِ محرومیت هیجانی)
اگر حس میکنی سالهاست کسی حرفهای دلت را نشنیده و از درون تشنهی یک آغوش یا همدلیِ واقعی هستی، این تمرین برای توست:
-
-
چکار کنی؟ یک دفترچه بردار و یک خودکار خوشرنگ. فرض کن روبروی کسی نشستهای که بیشترین سهم را در سردیِ عاطفیِ زندگیات داشته (والدین، همسر یا حتی خودِ گذشتهات).
-
چی بنویسی؟ بدون سانسور، بدون تعارف و بدون ترس از قضاوت بنویس. بگو: «چرا وقتی دلم میخواست حلقت را بگیرم و گریه کنم، نگاهم نکردی؟ چرا فکر کردی قوی بودن یعنی بیاحساس بودن؟ من از اینهمه تنهایی خستهام.»
-
نکته مشاورهای: این نامه قرار نیست به دست کسی برسد؛ این فقط یک جراحیِ روحی برای تخلیه کردنِ کپسولِ پُراز گازِ درونت است. بعد از نوشتن، میتوانی آن را پاره کنی یا در آتش بسوزانی تا سبک شوی.
-
تمرین دوم: پلههای آسیبپذیریِ امن (برای باز کردن قفلِ بازداری هیجانی)
اگر عادت کردهای همیشه صخره، محکم و بدون نقص به نظر برسی و از نشان دادنِ غمت میترسی، این تمرین کلیدِ توست:
-
-
چکار کنی؟ آسیبپذیری مثلِ رفتن به استخرِ آبِ سرد است؛ نمیشود یکدفعه پرید وسطِ استخر، باید اول پایت را خیس کنی.
-
چی کار کنی؟ از آدمهای خیلی امنِ زندگیات شروع کن. لازم نیست سفرهی دلت را پیشِ آدمهای غریبه یا سنگدل باز کنی. با یک دوستِ صمیمی، یک تراپیست یا شریکِ امنِ زندگیات شروع کن.
-
عبارت طلایی: تمرین کن روزی یکبار یک جملهی آسیبپذیر بگویی. مثلاً به جای اینکه بگویی «همهچیز اوکی است و مشکلی ندارم»، خیلی راحت و صمیمی بگو: «امروز روزِ سختی بود و من واقعاً خستهام؛ دلم میخواهد کمی سکوت کنم.» همین که اجازه دهی ترک خوردنِ این نقابِ آهنی را دیگران ببینند، یعنی داری نفس کشیدن را تمرین میکنی.
-
تمرین سوم: تکنعتیک «گفتوگوی آینهای» با کودک درونی
هر شب قبل از خواب، ده دقیقه برای خودت وقت بگذار. روبروی آینه بایست، دستت را بگذار روی سینهات و مستقیم به چشمهای خودت نگاه کن.
-
از خودت بپرس: «امروز کدام نیاز عاطفیام سرکوب شد؟ امروز کجا مجبور شدم به خاطر ترس از قضاوت، احساسم را قفل کنم؟»
-
به خودت به عنوان یک روانشناسِ مهربان بگو: «اشکالی ندارد اگر امروز خسته شدی، اشکالی ندارد اگر بغض داشتی و نخواستی گریه کنی. من اینجا هستم و حواسم به تو هست. تو دیگر مجبور نیستی تنها بمانی.»
به عنوان مشاورهات به تو قول میدهم که تمرینِ همین چند قدمِ کوچک، به مرور زمان باعث میشود آن سنگینیِ مزمن از روی سینهات برداشته شود. جرات میخواهی که با خودت روبرور شوی، اما تو قطعا از پسِ آن برمیآیى.
سوالات متداول درباره تفاوت محرومیت هیجانی و بازداری هیجانی
-
۱. تفاوت اصلی و کلیدی بین محرومیت هیجانی و بازداری هیجانی چیست؟
-
پاسخ: تفاوت اصلی اینجاست که در «محرومیت هیجانی» ما با حسِ کمبود، خلأ و دریافت نکردنِ محبت روبهرو هستیم؛ یعنی فرد باور دارد که نیازهای عاطفیاش هیچوقت توسط دیگران برآورده نمیشود. اما در «بازداری هیجانی»، فرد خودش دست به کار میشود و ابراز احساساتش را قفل میکند تا مبادا آسیبپذیر، قضاوتشده یا ضعیف به نظر برسد. خلاصه اینکه اولی درباره «نداشتن و دریافت نکردن» است و دومی درباره «نشان ندادن و پنهان کردن».
-
-
۲. از کجا بفهمم درگیر محرومیت هیجانی هستم یا بازداری هیجانی؟
-
پاسخ: وقتی با مراجعهکنندگان صحبت میکنم، میبینم کسی که محرومیت هیجانی دارد مدام از این گلایه میکند که «هیچکس من را عمیقاً درک نمیکند و دوستم ندارد» (حس گرسنگی عاطفی). اما کسی که بازداری هیجانی دارد، ممکن است اتفاقاً در رابطه باشد یا محبت هم ببیند، اما خودش را سفت میگیرد و اجازه نمیدهد هیجانش بروز پیدا کند تا کنترل اوضاع از دست نرود.
-
-
۳. آیا ممکن است یک نفر همزمان هر دو طرحواره را با هم داشته باشد؟
-
پاسخ: بله، اتفاقاً خیلی وقتها این دو دست در دست هم میآیند. کودکی که در یک خانوادهی سرد و عاطفیِ فقیر بزرگ شده (محرومیت هیجانی)، کمکم یاد میگیرد که برای زنده ماندن در آن فضا، اصلاً احساساتش را بروز ندهد (بازداری هیجانی). این یعنی فرد هم از درون احساس کمبود شدید دارد و هم یاد گرفته روی ابراز عواطفش سرپوش بگذارد.
-
-
۴. ریشه شکلگیری محرومیت هیجانی در دوران کودکی چیست؟
-
پاسخ: این الگو معمولاً از خانوادههایی میآید که والدین از نظر عاطفی در دسترس نبودند. شاید به اندازه کافی به کودک آغوش، همدلی و تایید ندادند یا فقط به نیازهای فیزیکیاش رسیدند ولی هیچوقت پناهگاه امنی برای دلتنگیها و ترسهایش نبودند.
-
-
۵. چرا افراد مبتلا به محرومیت هیجانی مدام جذب آدمهای سرد و بیتفاوت میشوند؟
-
پاسخ: ناخودآگاهِ ما عاشقِ آشنایی است! چون فضای سرد و بیتفاوت برای مغزِ کودکیِ این افراد آشناست، در بزرگسالی هم ناخودآگاه به سمت شرکای عاطفی جذب میشوند که دقیقاً همان ویژگیهای سرد والدینشان را دارند تا شاید این بار بتوانند آن رابطه را اصلاح کنند؛ غافل از اینکه این چرخه فقط زخمهای قدیمی را تازه میکند.
-
-
۶. آیا کسی که بازداری هیجانی دارد واقعاً هیچ احساسی در درونش تجربه نمیکند؟
-
پاسخ: اصلاً و ابداً! اتفاقاً این افراد از درون کوهی از خشم، غم، هیجان یا حتی محبتِ سرشار دارند. تفاوت اینجاست که آنها یک دیوارِ حفاظتیِ بسیار محکم دور خود کشیدهاند و اجازه نمیدهند آب از آب تکان بخورد تا دیگران نتوانند نقاط ضعف یا آسیبپذیریشان را ببینند.
-
-
۷. رفتار فردی که بازداری هیجانی دارد در موقعیتهای بحرانی چطور است؟
-
پاسخ: این افراد در موقعیتهای بحرانی یا سوگ خیلی سنگین، منطقی و صخرهمانند به نظر میرسند. مثلاً ممکن است عزیزترین کسشان را از دست بدهند اما یک قطره اشک هم نریزند. اطرافیان فکر میکنند چقدر قوی هستند، اما پشت این نقابِ خونسرد، فشارهای درونی سنگینی در جریان است.
-
-
۸. چطور بفهمیم سرکوب احساسات ما بازداری هیجانی است یا یک ویژگی شخصیتی مثل درونگرایی؟
-
پاسخ: درونگرایی یک سبک شخصیتی کاملاً سالم است؛ فرد انرژیاش را از خلوت میگیرد و لزوماً پرحرف نیست، اما از ابراز احساسات واقعیاش با افراد امن زندگیاش هیچ ترسی ندارد. اما در بازداری هیجانی، یک ترسِ پنهان وجود دارد؛ ترس از قضاوت شدن، مسخره شدن و اجبارِ شدید به کنترل کردنِ ارادیِ عواطف برای حفظ قدرتِ ظاهری.
-
-
۹. آیا برای درمان و ترمیم این دو الگو در رواندرمانی راهحل مشخصی وجود دارد؟
-
پاسخ: بله، قطعاً! در مسیر تراپی، ما ریشههای کودکی را پیدا میکنیم، به بخشِ طفلِ درونیِ آسیبدیده توجه میکنیم، یاد میگیریم نیازهای عاطفیمان را به روشهای سازنده بیان کنیم و تمرین میکنیم که آسیبپذیر بودن اصلاً ضعف نیست، بلکه عینِ شجاعت است.
-
-
۱۰. اولین و مهمترین گام برای عبور از این تلههای ذهنی چیست؟
-
پاسخ: گام اول همیشه «آگاهی و پذیرش بدون قضاوت» است. اینکه بنشینید و بدون سرزنش کردن خودتان، متوجه شوید چرا اینقدر از درون احساس تنهایی میکنید یا چرا اینقدر روی کنترل احساساتتان پافشاری دارید. وقتی این الگوها را ببینید و بشناسید، تازه مسیرِ شفای درون و ساختن روابط سالم شروع میشود.
-
کلام اخر
در نهایت، اگر بخواهم به عنوان روانشناس یک حرف دلِ ساده و خودمانی با شما بزنم، این است که رنج کشیدن در سکوت یا پشت نقابِ سنگینِ خونسردی پنهان شدن، قرار نیست حلالمسائلِ زخمهای ما باشد. چه حس کنید از درون گرسنه و تشنه محبتید (محرومیت هیجانی) و چه فکر کنید با قفل کردنِ عواطف و احساساتتان خیلی قوی ماندهاید (بازداری هیجانی)، در هر دو صورت حقِ شماست که طعمِ یک زندگیِ اصیل و ارتباطی امن را بچشید.
اجازه ندهید خاطرات و کمبودهای گذشته، تمام آیندهتان را فرماندهی کنند. گاهی اوقات مسیرِ شفا با همین خودآگاهیِ ساده شروع میشود که به خودتان بگویید: «من دیگر نمیخواهم از احساساتم فرار کنم؛ من لیاقتِ این را دارم که هم دیده شوم و هم بدون ترس، عشق و عواطف واقعیام را ابراز کنم.» صمیمی و در کنار شما هستم تا این مسیر را با هم پیدا کنیم.