فکرش را بکنید؛ پیرمرد ۱۰۲ ساله بغلدستیتان در مترو، نه تنها قرار نیست به این زودیها صندلیاش را به کسی بدهد، بلکه دارد خودش را برای کنکور کارشناسی ارشد رشته «هوش مصنوعی کوانتومی» آماده میکند!
اگر عزرائیل استعفا میداد و دکمه مرگ برای همیشه غیرفعال میشد، دنیا چطوری میشد؟ بیایید با یک عینک علمی، کمی فانتزی و لحنی کاملاً عامیانه، به این دنیای شلوغپلوغ و بیپایان نگاه کنیم.
۱. بحران جا: وقتی متری خدا تومن هم آرزو میشود!
اولین و ملموسترین اتفاق، بحران جاست. همین الانش هم برای خریدن یک آپارتمان نقلی باید کلیه و نصف کبدت را بفروشی؛ حالا فرض کن آدمهای دوران هخامنشی، ساسانی، صفویه و کل اجدادمان هم هنوز زنده بودند و داشتند در خیابان ولیعصر قدم میزدند!
-
خداحافظ پارک و فضای سبز: تمام قبرستانهای دنیا تغییر کاربری میدهند و میشوند برجهای ۱۲۰ طبقه.
-
بحران متراژ: اتاقهای خواب تبدیل به کمدهای دیواری میشوند و احتمالاً آدمها را مثل مسافران هتلهای کپسولی ژاپن، به صورت کشویی روی هم میچینند.
-
سفر به مریخ، توفیق اجباری: ایلان ماسک (که حالا ۵۰۰ سالش شده و هنوز مو میکارد) بالاخره موفق میشود ما را به مریخ بفرستد، نه برای پیشرفت علم، بلکه چون زمین دیگر حتی برای ایستادن هم جا ندارد!
۲. اقتصاد بیپایان: بازنشستگی؟ شتر در خواب بیند پنبهدانه!
در دنیای بدون مرگ، واژهای به نام «بازنشستگی» از لغتنامهها پاک میشود. فکر کردهاید دولتها میتوانند به یک جمعیت رو به انفجار، تا ابد حقوق بازنشستگی بدهند؟ اصلاً و ابدا!
-
سابقه کار ۳۰۰ ساله: وقتی برای استخدام میروی، میگویند: «شما فقط ۲۰ سال سابقه کار داری؟ ما دنبال کسی هستیم که حداقل دو قرن تجربه مدیریت داشته باشه!»
-
وامهای ۵۰۰ ساله: وام مسکن میگیری با بازپرداخت ۴۵۰ ساله! یعنی خودت، بچهات، نودهات و نبیرهات همگی با هم قسط آن را میدهید.
-
بیمه عمر ورشکست میشود: شرکتهای بیمه عمر اولین بخش جامعه هستند که اعلام ورشکستگی میکنند. چون دیگر عمری تمام نمیشود که بخواهند خسارتش را بدهند. بیمهها مجبور میشوند بروند سراغ بیمه «ضد فرسودگی مفاصل» یا «بیمه تعویض مغز پس از دو قرن».
۳. روابط فامیل و ازدواج: «تا ابد با هم» زیادی طولانی میشود!
وقتی عاقد میگوید «آیا وکیلم شما را به عقد هم درآورم تا زمانی که مرگ شما را از هم جدا کند؟»، یک نفر باید از ته سالن داد بزند: «حاج آقا، مرگ کج بود؟ گزینه دیگهای نداری؟»
-
طلاقهای سدهای: زندگی مشترک بعد از ۱۵۰ سال کمی لوس میشود. آدمها احتمالاً قراردادهای ازدواج ۱۰ ساله میبندند؛ مثلاً: «عزیزم قرن خوبی بود، مرسی، بریم سراغ کیس بعدی!»
-
شجرهنامههایی به وسعت یک کتابخانه: در مهمانیهای خانوادگی، تشخیص اینکه این آقا نبیره شماست یا جدِ جدِ جدتان، غیرممکن میشود. عید دیدنیها هم احتمالاً سه ماه طول میکشد چون باید به دستبوسِ ۱۰ هزار بزرگِ خاندان بروید.
۴. چاشنی علمی: از تلومر تا فرسودگی بیولوژیکی
حالا بیایید یک لحظه جدی (ولی نه خیلی خشک) شویم. علم زیستشناسی درباره نمردن چه میگوید؟
در زیستشناسی، پدیدهای داریم به نام «فرسودگی سلولی» (Senescence). انتهای کروموزومهای ما ساختارهایی به نام تلومر (Telomere) وجود دارند که با هر بار تقسیم سلولی، کوتاهتر میشوند. وقتی تلومرها تمام شوند، سلول دیگر پیر میشود و میمیرد.
اگر فرض کنیم ما پیر نمیشویم و نمیمیریم، دو سناریو علمی داریم:
| سناریو | وضعیت بدن | نتیجه اخلاقی |
| سناریو اول: متوقف شدن پیری | بدن در سن ۲۵ سالگی فیکس میشود و سلولها مدام بازسازی میشوند. | عالیه! همه جوان و شاداب، اما زمین منفجر میشود. |
| سناریو دوم: نمردن با پیری | شما نمیمیرید، اما بدنتان به روند فرسودگی ادامه میدهد. | فاجعه! بعد از ۳۰۰ سال تبدیل میشوید به یک تکه چوب خشک متحرک که مدام صدای لولای درِ روغنکارینشده میدهد. |
یک نکته باریکتر از مو: طبق قانون دوم ترمودینامیک، آنتروپی (کوانتومِ نظم و آشفتگی) همیشه در حال افزایش است. یعنی حتی اگر سلولهای ما هم نمیرند، ذهن ما ظرفیت محدودی برای ذخیره خاطرات دارد. بعد از ۲۰۰ سال زندگی، احتمالاً برای یادآوری اسم خودتان باید به هارد اکسترنال متصل شوید!
۵. فرهنگ و هنر: وقتی «نوستالژی» بیمعنی میشود
فکرش را بکنید خوانندهها و هنرمندان تا ابد آلبوم بدهند. امیرتتلو در سن ۴۰۰ سالگی همچنان دارد کنسرت میگذارد، یا مثلاً اصغر فرهادی صدمین فیلمش را با همان تمِ قضاوت و درام خانوادگی میسازد!
-
تنها فایدهاش این است که نویسندهها بالاخره وقت میکنند رمانهای ۷ جلدیشان را تمام کنند و جورج آر. آر. مارتین بالاخره کتاب آخر «بازی تاج و تخت» را مینویسد!
-
دیگر کسی دلش برای «قدیمها» تنگ نمیشود، چون آدمهای قدیمِ قدیم، همین الان دارند در کافه با شما قهوه میخورند و میگویند: «هییی… یادش بخیر، ما با دایناسورها تیلهبازی میکردیم!»
نتیجهگیری: دمِ مرگ گرم!
در نهایت، درست است که مرگ ترسناک است و همه ما از غزل خداحافظی خواندن فراری هستیم، اما حقیقت این است که «محدودیت» به زندگی ارزش میدهد. اگر شکلات بینهایت بود، دیگر مزه نداشت. اگر زمان بینهایت بود، هیچوقت کارهایمان را امروز انجام نمیدادیم و همه چیز را میگذاشتیم برای قرن بعد!
پس شاید بد نباشد که هر از گاهی یک تشکر ریز از جناب عزرائیل بکنیم که با مدیریت این چرخه، اجازه میدهد هم دنیا نفس بکشد و هم ما قدر لحظاتمان را بیشتر بدانیم.
نظر شما چیست؟ اگر عمر جاودان داشتید، اولین کاری که در قرن دوم زندگیتان میکردید چه بود؟ در بخش نظرات برایمان بنویسید!